در راه یک رویا و یک نور سفید که منگ آن شدی ..نوری که تنها چیزی است
که به تو اشتیاق سفر می بخشد وحصار اشک جاری می کند از دیده..
آن جا که تنها جایی است که می دانی وزش باد..باران وجنگل های در حال
اغمای تنها تلاش تو برای اثبات رشد را داردو تو در راه آنی..اکنون..می آیی
می رسی جایی که گرد و غبار باران شوینده ی وجود توست بارانی که دوستش
داری زیرا احساس بودن این جسم خاکی را به روح تو پیوند می دهد .
حس داری..نفس می کشی..حالا اینجا به صدای نظم نفست گوش می سپری
و همه جا سکوت است و فقط روح توست که احساس می کند .
اینجا اوج توست..اوج تو
جسم خاکی رفته..کاش برای همیشه.جهان واقعی اول باری است که در
مقابل توست و آهنگ دلنشین ملودی روح تو..
تمام خواسته ها و ناخواسته ها..واژه ها..در یک کلمه اند:خدا
و تو آرزویی در قلبت جز نور نمی یابی هیچ نقطه ای در ذهن از این فراتر
نیست ..هیچ آینده و گذشته و اکنونی نیست
و همه چیز اینجاست..اینجا..اینجا
اومدم بخوام از روح بزرگ مادرم که منو ببخشه به خاطر همه ي لجبازيام همه ي تجربه
هايي که مي خواستم زخمش روي دله خودم بشينه به جاي نگاه کردن زخماي تنش
به خاطر جسارتي که ندارم ..به خاطر منم ها و تجربه هاي جديد
توي دلش يه عظمته ديشب داشت نماز شب مي خوند توي خوابو بيداري حواسم بهش نبود
اما مي گفت بيا ببوسمت که چقدر دلم برات تنگ شده
چرا ياد بچه هاي توي شير خوارگاه...يه غمي هست يه غمه بزرگ ..امروز توي اين
هواي قشنگ مي دونم که غصه و جيغ و دادشون به خاطر يه اسباب بازي نيست
به خاطر غذا نيست به خاطر بي اعتماديه..به خاطر ترسه مي دونم منتظر يه تلنگرن براي
گريه ديشب خوابشو ديدم فاطمه رو که با اون چشماي قشنگش کنار ديوار مدام با نگاه
نگرانش دنبال چيزي مي گشت
خدا داره کمکم مي کنه بعد اين همه دوري از آدما ..بعد اين همه دنبال خودم بودن..دارم خدا رو اينجا..همين جا پيدا مي کنم
يه نيتي کردم...نه به خاطر کنکور..هر چيم بشه فقط امسال تموم مي شه..مي دونم خوب تموم مي شه
توي اين هوا ..امروز... به خاطر يه کاج سبز يا يه.....بودنم دست خودم نيست ....دست خودم نيست...شکستنم هم
نه برای عبور ثانیه ها شتاب جایز نیست که هر لحظه سجده ای برخاک است
حس می کنم چه فرق داره
می خوام قورت بدم همه ی انرژی و بودنی که تو این ماهه
می خوام ذره ذره جدابشم وبرسم به آغاز
به خدا واسه روحه بزرگه همه انرژی هست
بیاین کوچیک بشیم کوچیک و زلال که تو دله یه حباب جا بگیریم
شاید خیس و آلوده نشیم
خزونه...وقته رفتن..
واسه ما دنیایی ها آرزویی گر نیست تلاشی که هست و دلگرمی که اون بالایی ها
حسرت یه ثانیه بودنو جای ما تلاش کردنو می خورن چه لذتی داره
دلگرمی می گه باید رفت
واسه یه خواسته..دانشگاه!!
بودنتان را سپاس
تا حالا به راه رفتن اهل سلوک دقت کردین ...با سر پنجه
داره جدا می شه پاهاشون انگار جاذبه ی خدا می چربه به جاذبه ی زمین
و زمین تسلیم وار می دمه به عمق وجودشون که برن بالا ...برن..
بانوک پنجه راه می رن اهل سلوک
فکر کنم این روح بی قرار دیگه اونقدر شوق دیدار می لرزونش
که حتی جسم زمین گیرو هم با خودش همراه کرده
می رن بالا اونقدر پافشاری می کنن رو این تا که دوباره بچسبند به این پازل
برگردن روح های تکه تکه شده ای که هر کدوم یه جان و بشن پازلی به نام خدا
چرا حالا بعضی از این تیکه ها بالاترن و زودتر می رسن
فکر کنم چون شبیه می شن کم کم شبیه می شن به اون اصل
ولی پازلای دیگه می رن پایین ..سقوط وانگار برعکس فکر می کنن عجب
تیکه ای هستن.
دقت کنین
اهل سلوک با سر پنجه می رن از نردبون مولکول های هوا بالا

تا بلندی های ماه
تا بگیرم ریسمان از جنس نور
تا پر پرواز من باشدبسا
گاه گاهی از زمینی ها به دور
کاش بودم کودکی
می پریدم از درخت
با طناب اطلسی
بی خبر از سایه ها
تهمت همسایه ها...
باز يه جمعه ي ديگه اومدو ما هنوز منتظريم از بچگي هميشه بعدازظهراي جمعه دلم مي گرفتو دليلشو نمي دونستم اما حالا ديگه مي دنم دليله اون همه دلتنگي چي بود
!انتظار واسه يه آشناي غريبه انتظار واسه يه معشوق يگانه كسي كه رسالتش آشتي دادن ما با عشقه,وقتي اون بياد همه جا نور ميشه و عشق يعني دقيقا مثل اول افرينش.شايد شما هم تا به حال به اين فكر كرده باشيد كه حضور امام زمان در بين ما در عين ديده نشدنشون بايد يه روزي از طريق علم قابل توجيه بشه شايدم جزو اون دسته آدمايي هستيد كه وقتي به اين جور سوالات مي رسيد فقط مي گيد خوب قدرت خداس ديگه...خدا اينجوري خواسته..اما من امروز مي خوام درباره ي قضيه اي حرف بزنم كه مي دونم يا دربارش نشنيديد يا بش اعتقاد نداريد.امسال عيد رفته بوديم قشم تو راه
برگشت يه جايي نزديك درگهان كنار يه بندر چند ساعتي استراحت كرديم وقتي يه گشتي اون طرفا زديم متوجه شديم تا جنگل حرا با قايق فقط نيم ساعت فاصلس.اتفاقا همون روز من مشغول خوندن كتاب پيشگويي اسماني بودم كه اين كتاب درباره ي رفتن به فركانس ها يا سطوح انرژي مختلف نوشته شده بود, قبلا شنيده بودم كه ارواح پاكي كه براي بالا بردن سطح آگاهي بشر با مديوم ها ارتباط برقرار كردن جهان خلقتو به يه پياز تشبيه كردن يعني جهان هاي مختلف مثل لايه هاي يه پياز كنار هم قرار گرفتن واسه قرار گرفتن تو هر كدوم از اين جهان ها به فركانس يا سطح انرژي خاصي نياز داريم و همه ي ما آدما اگه بخوايم مي تونيم سطح انرژيمونو بالا ببريم و فركانسمونو عوض كنيم.خلاصه اون روز باقايق رفتيم تا جنگلاي حرا رو ببينيم
.وقتي رسيديم راهنمايي كه همرامون بود شروع كرد به گفتن تاريخچه ي جزيره بعد از اين كه حرفاش تموم شد به يه شي سفيد گنبدي شكل اشاره كردو گفت اين مقبره ي شيخ اندر آبي جريان از اين قرار بود كه چند سال پيش يه پيرمرد هميشه واسه عبادت به اين جزيره ميومده و مدتها اينجا مي مونده تا اين كه بعد از يه مدت نا پديد شده هيچ كس نتونسته هيچ اثري ازش پيدا كنه,از اون زمان به بعد مردم اين مقبررو به ياد اون عارف درست كردن وهر كس حاجتي داره مياد اينجاو دعا مي كنه.من اعتقاد دارم اون مرد بزرگ تا حدي سطح انرژيشو بالا برده كه تونسته به يه فركانس ديگه بره
, حالا حتمافهميديد منظور من از حرف زدن درباره ي امام زمان چي بود
.به نظر من دليل علمي حضور امام زمان در بين ما در عين ديده نشدنشون دقيقا همينه!ايشون تو اين جهان مادي ما هستن ولي نه تو فركانس ما !!! تا حالا به اين فكر كرديد كه چه جوري بعضيا با امام زمان ارتباط بر قرار مي كنن!!!و چرا ما تا به حال نتونستيم!
پ ن
: اين متن با كلي تلخيص نوشته شده واسه همينه كه بعضي جاها يهو از يه جا پريده جاي ديگه, آخه مينا جون گفت اگه متن طولاني باشه دوستان حوصلشون سر ميره در ضمن اين عكسا رو از همون جزيره گرفتم
سوار بر بال بادیم,و از شاخه ی عمر زمان یک به یک گلبرگ های گذران عمر را می چینیم, بر آسمان پر
هیاهوی نیستی ها و هستی های زمان قدم می گذاریم و دریچه ی سنگ قلب را به بهانه ی یاد آوری گل پر مهر
با بونه بر حقیقت لحظات می گشاییم.
چه بسا که دنیا جایگاه قدم نهادن نهال های نورس ما, رشد وبالندگی ,پختگی عمر وسرانجام از ریشه بر کندن
هر آنچه هست و نیست برای ورود به شناخته های ناشناخته است.اما تلاش را سرلوحه ی امروز رویا ها و
فردای حقیقت ها قرار می دهیم و بر حباب خود شکن عمر سرپوش عشق می گذاریم دست بر آبی ترین آبی می
بریم و ستاره ی اقبال می چینیم.
غافل از این که اقبال ,بودن خود ماست.زیرا که سروش زندگی تنها بستن چشم ها ,گشودن قلبی نا امید به سوی امیدواری و لبخندی همچون عقاقی های جوان است.
فراموش نخواهیم کرد که ما زندگی را می سازیم نه زندگی ما را...
امشب بی خوابم....مثل دیشب ... مثل شب های گذشته
می آید صدایی که باز می دارد از خواب مرا...وباز می روم کنارپنجره
پرنده ها ,گل ها همه و همه در نیایش اند و این ملودی فرود و فراز می تند در وجودم و بی خوابم می کند شبی و هر شبی.
و یاد نماز,یاد نیایش خودم می افتم ..قلبم می پیچد سخت از این کوتاهی
در فکرم ...در فکر بودنی از جنس گل های نیایشگر در فکر یک زبان و نیاز جهانی به معبودی پاک ,درفکر
شب هایی که در خواب بودم.
در یادم است فرشته ی کوچک کنار پنچره که هنگام نیایش دست تکان می دهم برایم و لبخند می زند ... لبخند..
و امشب باز
بی خوابم و در صف نیایشگران

